امشب که چیزی نزدیک به سه دقیقه که البته چون خشک شده بودم سر جام و نمیتونستم تکون بخورم، یه تایم تقریبی هستش! فهمیدم اینکه مامانت بگه من یه چیزی تو خونه دیدم که داشت راه می رفت و بعد از اون دیگه زندگی به قبل از اینکه مامانت اینو بگه برنمیگرده، تغییر مسیر میده، تا اونجا که ساعت ۲:۴۳ دقیقه بامداد وقتی یه صدا از زیر تختت می شنوی خشک میشی حتی نمیتونی جیغ بزنی! و اتاقت مثل کل خونه میشه کابوس از چیزی که کسی ندیده و معلوم نیست هست یا نیست ! ولی به تنهایی ریده تو آرامشت! بله من از موش می ترسم ! و
برچسب:
نویسنده: حدیث اکبریپور
تاريخ: پنجشنبه
27 آذر
1404 ساعت: 5:21